برای فردا...
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هر که عاشقه پایش به راهه....
شخصی
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هر که عاشقه پایش به راهه....
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم ...... اونقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم
*******************************************************************************
تقدیم به همه ی خانوم ها و آقایونی که صمیمانه با هم دوست هستیم . من چون مسافرت میرم و احتمالا نمیتونم برای روز والنتاین مطلبی بنویسم همین الان پیشاپیش تبریک میگم و میرم .
در اين عمر گريزنده،
که گويي جز خيالي نيست،
تو آنِ جاودان را در جهان خود پديد آور،
که هر چيزي فراموش است و
آن دم را زوالي نيست.
در آن آني که از خود بگذري و از تنگ خودخواهي برايي
در فراخ روشن فرداي انساني،
در آن آني که دل برهانده از وسوسه شيطاني،
روانت شعله اي گردد،
فرو سوزد پليدي را
بدرد موج دود آلود شک و نا اميدي را
به سير سال ها بايد تدارک ديد آن آن را
چه صيقل ها که بايد داد
از رنج و طلب جان را
به راه خويش پاي افشرد و
ايمان داشت پيمان را
تمام هستي انسان گروگان چنان آني است
که بهر آزمون ارزش ما
طرفه ميداني ست.
در اين ميدان اگر پيروز گَردي
گويمت گُردي
وگر بشکستي آنجا
زودتر از مرگ خود مردي
دوستی یواشکی پرسیده بودن که چرا شعر بلند سیاوش کسرایی رو که برای هممون یه جورای سرشار از خاطره است اینجا نوشتم ؟ باید بگم که دیروز که از خواب بیدارشدم دیدم ریزه ریزه داره برف میاد . انقدر کم که هنوز آسفالت پیدا بود ولی جای همتون مخصوصا آقای نوروزی که دلشون هوای برف کرده سبز ظرف کمتر از دو ساعت همه جا سفید شد انقدر شدید میباریدکه اگه میرفتی زیر برف میایستادی روبرو رو به زحمت میدیدی . عجب روز قشنگی بود . خلاصه با اعوان و انصار تصمیم گرفتیم بریم کوه و باز هم جای همگی خالی که چقدر زیبا بود . عظمت کوه سفید پوش ... یاد شعر ملک الشعرا افتادم در وصف دماوند " ای دیو سپید پای دربند ... ای گنبد گیتی ای دماوند..."خلاصه اونجا بود که یاد سیاوش کسرایی افتادم و شعر قشنگش . یعنی به همراهان گفتم هر کی یه شعری از برف بخونه که شکر خدا کسی حضور ذهن نداشت و من به جای همه یاد برف و آرش کمانگیر افتادم و تا رسیدم خونه تقدیم دوستان کردم . ای کاش این روزها هم ما یک دشمن خارجی داشتیم و میتونستیم بشینیم دور هم و تصمیم بگیریم چه طوری تکلیف خودمون رو باهاش روشن کنیم . ولی امان از دشمن خانگی .
و حالا چند تا خبر :
- وزیر بازرگانی اعلام کرد با ذخیره سازی سیب و پرتقال برای شب عید هیچ مشکلی نداریم !!! یعنی مشکل مردم شب عید فقط میوه است ؟
- تنها آدمی که توی جشنواره اسمش آشنا بود ابراهیم حاتمی کیا بود و دیگر هیچ . پس این هنرمندان متعهد به قول اینا کجا بودند ؟!!! خوشحالم که دیگه آبرویی براشون نمونده . حتی پیش خودشون .
- بعد از بازی پرسپولیس و استقلال به خاطر میانجیگری کریم باقری در دعوای دروازه بان و شیث رضایی به کاپیتان قرمز ها به عنوان جایزه یک سفر حج عمره تقدیم شده که به همراه خانواده تشریف ببرن . مستهضر هستین که حج عمره تعطیل شده !!!
- ا ح م د ی ن ژ ا د شکر خورد کرده وگفته ما فقط دو قدم تا تسخیر کامل فضا فاصله داریم . خداااااااااااااااا این تویی که نشستی و میگذاری این دیوانه با توهماتش همه ی این مملکت رو به گند بکشه . دو سه نفر از عزیزانش رو فرستاده فضا و زنده برگشتن امر بهش مشتبه شده که دست یوری گاگارین و نیل آرمسترانگ و اصلا ناسا رو از پشت بسته . راستی شنیدین که مشکلی برای تبادل سوخت نداریم ؟!!!
- باند بزرگ جعل مدارک دانشگاهی متلاشی شد . میشه بگین از این به بعد کی برای وزرا و معاونینشون مدرک دکترا درست میکنه ؟
-احتمال آمدن مربی خارجی به جای امپراطور افشین قطبی . راستی کی میدونه این مرد 800 هزار دلاری امپراطور کجا بوده ؟!!!
- درخواست این کفتار پیر جنتی فورا اجابت شد و قوه ی قضائیه قول داد که اعدام های بیشتری روبرای خشنودی ایشون در دستور کار خودش قرار بده . بالاخره پیرمرد ممکنه آرزو به دل بمونه .
آخرین خبر اینکه :
_ میخوام برم گدایی ...
.
.
. میدونی چرا ؟
.
.
. آخه روزنامه نوشته بود که متکدیان غریبه به زادگاهشون برگردانده میشوند . دلم برای زادگاهم همیشه تنگه . هر طور شده میخوام برگردم حتی اگه شده از امروز برم گدایی . موافقی ؟
-
برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، روبه روي من...
در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛ دشت هاي بي در و پيكر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛
كار كردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛
گاه گاهي،
زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛
يا، شب برفي،
پيشِ آتش ها نشستن،
دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...
آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»
پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست وجو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد:
« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!
جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش...
سربلند و سبز باش، اي جنگلِ انسان!
« زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.
روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان برجان ما چيره.
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بي جان.
فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي.
ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پرجوش.
مرزهاي مُلك،
همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.
باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان در كار...
انجمن ها كرد دشمن؛
رايزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكستِ ما برانديشند.
نازك انديشان شان، بي شرم،-
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست وجو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد.
« آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پروازِ تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرّد دور،
تا كجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟»
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها،بي گفت و گويي،
هر طرف را جست و جو مي كرد.»
پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه مي ماليد.
« صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيشِ روي لشكر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...
آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.
كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.
« منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.
مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ...
كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.
درين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است درمشتم،
اميد مردمي خاموش هم پشتم.
كمان كهكشان در دست،
كمان داري كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مأوايم؛
به چشم آفتاب تازه رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.
وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»
پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:
« درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.
زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.
« ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،
و بازش باز مي گيرد.
دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.
پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»
نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!
برآ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كام مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.
شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»
زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي، با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟
دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند،
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤيا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.
« شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
بازگرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.
آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.
ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.
با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»
در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
كودكان ديري است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا ميرود پرسوز....
"بدرقه ی عاشقانه ی مسافر کربلا "
کنجکاو بودم ببینم موضوع چیه ولی وقتی چشمم به عکس و مطلب افتاد و با یک نظر فهمیدم موضوع از چه قراره آه از نهادم بلند شد . میدونین موضوع چی بود ؟ عینا مینویسم که شرط امانت رو رعایت کرده باشم :
ایرنا : ضریح جدید گودال قتلگاه امام حسین دیروز جمعه با بدرقه ی نمازگزاران تهرانی به کربلای معلا منتقل شد .
ضریح یاد شده روز 22 بهمن در ضلع شرقی گودال قتلگاه نصب خواهد شد .
.
.
.
این ضریح مطهر که در کارگاه آفرینش های هنری ستاد باز سازی عتبات عالیات استان اصفهان طراحی شده در طی هفت ماه و با تلاش هنرمندان قلمزن و میناکار و با استفاده از 500 کیلوگرم طلا و 325 کیلوگرم نقره ساخته شده است....
داشتم سنکوب میکردم . یادم افتاد که یکی دو سال پیش هم ظاهرا ضریحی برای حضرت ابوالفضل یا امام حسین (ع) ساخته بودند و در مسیری که به طرف عراق میبردن چندین نفر ابله جان خودشون رو از دست دادن چون به دنبال تریلی حامل ضریح میدویدند تا به فلز سرد و بی جان دست بکشند و تبرک بشوند و این حماقت باعث شده بود که بعضا در تصادم با تریلی کشته بشن و البته توسط بستگانشون لقب شهید هم گرفته بودند !!! ای خاک بر سر ما مردم ایران بکنند که مسئولین ما برای عوام فریبی و ظاهر سازی پول و ثروت این مملکت رو به باد فنا دادن . آخه امام حسین این دنگ و فنگ رو میخواد چیکار کنه ؟
گودال قتلگاه دیگه چیه ؟
بهتر نیست به جای پرداختن به این خرافات به سیره ی عملی و اندیشه های این بزرگان بپردازیم ؟
حالا تازه در قرن 21 آیت الله فلانی فتوا دادن که دست کشیدن و بوسیدن ضریح شرک نیست !!! از این که مرتب داریم پسرفت میکنیم چه احساسی دارین ؟چه بیزارم ازین دین و دولت و دیندارانش . چقدر دلم میخواست توی یه قبیله ی دور توی افریقا بت پرست بودم ولی معلوم بود کی هستم . هر چی به پشت سر نگاه میکنم و میبینم که ما مردمی بودیم با اعتقادات ملایم و آرام مذهبی که برای خودمون کلی دلخوش بودیم به این ایمان و به مقدساتمون به چشم ناجی نگاه میکردیم نه این که حالا جاده میسازیم که امام زمان از جاده ی فلان جا بیاد یا میگیم اوباما میخواد کارشکنی بکنه تا ظهور به تعویق بیفته دلم آتیش میگیره . این امام زمان اگه حتی نمیتونه حریف اوباما بشه میخوام هزار سال سیاه نیاد .خرافات پدر ما رو در آورد . خیلی ها رو میشناسم که بعد از سالها دینداری دست از نماز هم شسته اند . به کدام طرف داریم میریم ؟به نظرم بد نبود این پول هایی که صرف رواج خرافه پرستی میشه برای ساختن چهار تا مدرسه و بیمارستان هزینه بشه . یا صرف برچیدن باند هایی که بچه های مردم رو میدزدن تا کلیه هاشونو در بیارن و بفروشن یا صرف توسعه ی قطار شیراز اصفهان بشه یا کمک به جوانانی که به علت فقر مالی قادر به ازدواج نیستن و یا خیلی کار های دیگه که قطعا برای خوشنامی این دولت هم خوبه .
"پنجره ی این ضریح مقدس با طولی به ابعاد 300و عرض 227 و ضخامت 15 سانت ساخته شده که در محل باب القبله ایوان بارگاه سیدالشهدا نصب میشود ..."
راستی شما میدونین امام حسین بااینهمه طلا خوشه ی چنده ؟!!!
گیوتین سرزنش میکند
تبر شهادت درختان را تکذیب میکند
درخت تا زنده است دسته ی تبر نمیشود
درختان را میبرند تا سیل به آنها اصابت نکند
سنگ آئینه را تکثیر میکند
آئینه را نشکن
کوچکترت میکند ...
*عباس گلکار