باز هم تکراری
برنج رو که دم میکنم خیالم یه کم راحت میشه برای اطمینان یه دفعه ی دیگه به شعله ی گاز نگاه میکنم و میرم که این دفعه بخوابم تبم بالا رفته . دوتا قرص میخورم و چشمامو میبندم و به خاطره ی خوش جمعه ی گذشته فرو میرم . احساس سبکی میکنم دارم خواب میرم که ناگهان صدای وزوز یه مگس سمج خلوتم رو به هم میریزه . حالشو ندارم بلند شم و بیرونش کنم . سرم رو میکنم زیر پتو ویاد پدرم میفتم که همیشه این شکلی میخوابید و ما به اقتضای بچگی فکر میکردیم چطوری خفه نمیشه . حالا میبینم عجب آرامشی در خلوت زیر پتو هست .خودتی تنهای تنها . صدای خواهرم بلند میشه . میگه اگه آرد داشتیم حلوا درست میکردم . آخه صبح جمعه وقت حلوا درست کردنه اینا کی میخوان دست از سراین اموات بردارن . مادرمم میگه آره دختر پاشو برو آرد بخر . ای خدااااااااااااااااااااا
با بی میلی بلند میشم لباس میپوشم . موبایلم رو میذارم تو جیبم و کیف پولم رو بر میدارم و از ۶۴ تا پله میام پایین و سوار اولین تاکسی میشم . چرا همه جا تاریکه ؟
از محوطه ی خانه های سازمانی میام بیرون . به راننده آدرس دورترین سوپر مارکتی رو که بلدم میدم . چرا ؟
خودمم نمیدونم .
وقتی از خیابونهای آشنا رد میشم انگار کلی ساختمان جدید درست شده . این فروشگاه چند طبقه کی درست شده ؟ میرسم به آدرس مورد نظر . به راننده میگم وایسا و منو برگردون میگه باشه خانوم .
یه بسته آرد شیرینی چهار صفر میخرم و میام بیرون چرا راننده نیست ؟ چرا اینقدر تاریکه انگار برقا رفتن . میترسم . اینجا کجاست ؟ با یه تاکسی دیگه میام تا نزدیکی خونه .چرا هیچ کسی تو خیابون نیست ؟ دستمو میکنم تو جیبم تا موبایلمو در بیارم و زنگ بزنم بیان دنبالم ای وای موبایلم کو ؟ حالا چیکار کنم به کی بگم که موبایلم گم شده . اگه از اهل خونه کسی بره و گوشیمو بگیره چی ؟ اگه شماره هامو ببینن چی . اس ام اس هام . وای خدایا کمکم کن
چرا همه جا تعطیله . این نور کمرنگ مال کجاست ؟ سرم پر از سوالهای بی جوابه . میرم نزدیکتر یه سالن بیلیارده . خب شاید از هیچی بهتر باشه . میرم تو هوا پر از دود و بوی سیگاره . صدای موسیقی راک اند رول میاد . یه مرد جوون با موهای دم اسبی از توی دود و موزیک میاد بیرو ن . اینجا مثل دیسکو میمونه . خدایا میترسم . انگار متوجه میشه بالبخند میگه کوچولو اینجا چی میخوای ؟ نفسم داره بند میاد میگم ب ب ببخشید میشه از تلفن اینجا یه زنگی به موبایلم بزنم ببینم کجا جا گذاشتم . با صدای گرم و کشداری میگه چرا که نیا عزیزم بیا با گوشی من زنگ بزن . تکون نمیخورم . میاد نزدیکتر و دستشو میذاره زیر چونه ام و میگه : چی شده چرا ماتت برده ؟ گریه ام گرفته لبمو گاز میگیرم تا زار نزنم . دارم سکته میکنم دستمو میگیره . چقدر خنکی دستاش مطبوعه ولی من چرا انقدر داغم . یه دفعه تصمیم میگیرم بزنم بیرون شاید برقا اومده باشن و یا یه آدم تو خیابون باشه . به شدت دستمو میکشم که از اونجا بیام بیرون ولی اون محکم دستمو گرفته . تقلا میکنم . انقدر که موفق میشم دستامو از تو دستای خنکش دربیارم ولی یه دفعه از جا میپرم . از تب دارم میسوزم . خدایا شکرت خواب دیدم ....
